هزارجور آدم با هزار خُلق و خَلقِ مختلف می‌آیند و در صفای صحنت مقیم می‌شوند ...
چه فرق دارد برای تو اما ...
نازِ آن مست ...
یا نیازِ این دست ...
وقتی که از کبوترها هم نمی‌گذری ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جای همگی خالی......




[ موضوع : خاطره]
تاريخ : سه شنبه 2 شهريور 1395 | 22:12 | نویسنده : مامان فهیمه |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی است دیگر...

 

همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،

 

همه سازهایش کوک نیست ، 

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،

حتی با ناکوک ترین ناکوکش،

 

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،

حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،

به این سالها که به سرعت برق گذشتند،

 

به جوانی که میرود.

میانسالی که نزدیک میشود

 

حواست باشد به کوتاهی زندگی،

به زمستانی که رفت ،

 

بهاری که تمام شد، تابستانی که دارد تمام میشود

 

گرم گرم،

ریز ریز،

آرام آرام،

نم نمک...

 

زندگی به همین آسانی می گذرد...

 

قدرش را بدانیم.


 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 تير 1395 | 8:07 | نویسنده : مامان فهیمه |

در عکس های سینه من، دکتر

تصویر رد پای تو را دیده

حتی در آزمایش خونم هم 

سلول آشنای تو را دیده .....

 

اینم عاشقانه یه مامان بیمارستانی محبت




[ موضوع : خاطره]
تاريخ : يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 | 7:49 | نویسنده : مامان فهیمه |

این کاردستی رو محمد حسین با کمک مربی های مهد کودکش  برای روز مادر درست کرده




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 22 فروردين 1394 | 13:20 | نویسنده : مامان فهیمه |

فرزندم ...
روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید ...
و کارهایم را غیر منطقی !!
در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن
تا مرا بفهمی ...

هنگامی که دستم میلرزد و غذایم بر روی لباسم میریزد،
هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم ،
صبر کن
و سالهایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمیتوانم انجام دهم،
به تو یاد میدادم ....

اگر دیگر جوان و زیبا نیستم ؛
مرا ملامت نکن و کودکی ات را به یاد آور
که تلاش میکردم تو را زیبا و خوشبو کنم ...

اگر دیگر نسل شما را نمیفهمم به من نخند !
ولی تو گوش و چشم من برای آنچه نمیفهمم باش ...

من بودم  که ادب را به تو آموختم
من بودم که به تو آموختم چگونه با زندگی روبرو شوی
پس چگونه امروز به من میگویی چه کنم و چه نکنم ؟؟؟!!!

از کند شدن ذهنم و آرام صحبت کردنم و فکر کردنم هنگام صحبت کردنم با تو، ازمن خسته نشو
چون خوشبختی من اکنون این است که با تو باشم

تو اکنون تمام زندگی من هستی ...

من همچنان میدانم که چه میخواهم
فقط برای انجام کارهایم به من کمک کن.
هنگامی که پاهایم مرا برای رسیدن به مقصد یاری نمیکند،
با من مهربان باش روز مادر مبارک




[ موضوع : دل نوشته های مامان]
تاريخ : سه شنبه 18 فروردين 1394 | 10:29 | نویسنده : مامان فهیمه |

حتما قرار شاه و گدا هست یادتان

آری همان شبی که زدم دل به نامتان

مشهد....  حرم....  ورودی باب الجوادتان

آقا؛

                           دلم عجیب گرفته برایتان

 

 

جای همگیتون سبز ......




[ موضوع : خاطره]
تاريخ : سه شنبه 19 اسفند 1393 | 8:00 | نویسنده : مامان فهیمه |

وبلاگ پسرم تو جشنواره شکوفا رتبه دوم شد/

داستان از این قراره که خاله زهرا تو یکی از سرای محلات تهران مشغول به کار هستن/ یه روز با من تماس گرفتند و در مورد جشنواره و بخش وبلاگ نویسی یه توضیحاتی دادند و من هم آدرس وبلاگ شمارو به ایشون دادم تا از طرف ما تو مسابقه ثبت نام کنند / روز 22 بهمن از دبیرخانه جشنواره با من تماس گرفتند و گفتند وبلاگ محمدحسین برگزیده شده/ برای روز شنبه 25 بهمن هم مراسمی در کتابخانه ملی تهران برگزار شد که خب من هم شرکت کردم/ و اینگونه بود که ما رتبه دوم شدیم البته به لطف خدا و خاله زهرای عزیز




[ موضوع : خاطره]
تاريخ : يکشنبه 26 بهمن 1393 | 7:17 | نویسنده : مامان فهیمه |
تاريخ : پنجشنبه 4 دی 1393 | 11:13 | نویسنده : مامان فهیمه |

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : عکس]
تاريخ : سه شنبه 25 آذر 1393 | 9:34 | نویسنده : مامان فهیمه |

من: محمدحسین چند سالته؟

محمدحسین: هزار سال

من: بگو چهار سال

محمدحسین: هزار سال

من: نه عزیزم بگو چهار، ببین یک، دو، سه، چهار

محمدحسین: چهار

من: آفرین حالا بگو چند سالته؟

محمدحسین: هزار سال..... نه چزار سال ..... نه نه هچار سال ..... نه یک ، دو ، سه ، چهار سال

من: آفرین پسرم

محمدحسین: مامان بازم بپرس ازم ببین یاد گرفتم

من:پسرم چند سالته؟

محمدحسین: چهارهزار سال

من: گریهگریهگریه

محمدحسینم که دیگه خودتون تصور کنید

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 23 شهريور 1393 | 7:47 | نویسنده : مامان فهیمه |

محمدحسین:مامان میشه فردا نری سر کار؟

من: نه پسرم باید برم سر کار ولی در عوض بابا فردا پیشت میمونه.

محمدحسین: نمیشه بابا بره سر کار تو بمونی پیش من؟

من: آخه چرا پسرم تو که با بابا خیلی بهت خوش میگذره

محمدحسین: مامان حالا فردا تو بمون

مامان: میشه بگی چیکار داری؟

محمدحسین: فردا که بابا رفت سر کار یه پفک برام بخر یواشکی بخوریم

                                   یعنی من میمیرم واسه این دغدغه هات ....




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 23 شهريور 1393 | 7:35 | نویسنده : مامان فهیمه |

و امروز دوباره متولد می شوی

و شمع ها ، که سهم توست از زندگی

و ستاره هائی که به میهمانی آمده اند

و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت

و عطری که نصیب پروانه هاست

و تو سهم من از تمام زندگی

تولدت مبارک

niniweblog.com

امروز روز توست، روز میلادت

دنیا تبسم کرده است امروز با یادت

امروز بی شک اسمان ابی ترین ابیست

چرخ و فلک همچون دلم درگیر بی تابیست

تولدت مبارک

niniweblog.com

قشنگترین تصویر عمرم

عکس نازنینی از دیدن توست

خوش آهنگ عمرم

یادگار دلنشین اولین خندیدن توست

تولدت مبارک

niniweblog.com

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز

روز میلاد روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولدت مبارک

niniweblog.com

امروز که تولد توست

برای تو و برای چشم های تو هدیه ام ناقابل است

و من َ در هر تولد تو باز متولد می شوم

 

تولدم مبارک

niniweblog.com

 

.... و من

 

بخاطر تو دوست دارم زندگی رو ......

 

تولدت مبارک




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 13 شهريور 1393 | 7:56 | نویسنده : مامان فهیمه |

* هروقت موبایل من دستت میفته می ری تو قسمت تنظیم ساعت و همه ساعتهایی که کوک کردم خاموش می کنی بعد با یک ژست پیروزمندانه خیلی آروم با خودت می گی : آخ جون دیگه مامانم نمیره سر کار بغل

* از سر کار که می رسم دستهاتو باز می کنی، دور گردنم حلقه می کنی و محکم فشار می دی می گی خستگیت در شد عزیز دلم و من همه خستگیهام پر پر می شن محبت

* چند تا دوست تو بلوک داری که از تو بزرگترن ولی میان خونه ما و با هم بازی می کنید  هر وقت تو بازی کم میاری یا یکیشون سربه سرت می ذاره سریع دستت رو میذاری تو گوشت مثلا که بی سیم داری و بلند یه جوری که من بشنوم میگی: الو قربان .. و من هر جایی که باشم باید جوابتو بدم که بله قربان بفرمایید و تو هم با همون قیافه جدی می گی : اینجا یه بچه بدی هست بیا بکشش ... و من باید وارد عمل بشم و قائله رو ختم به خیر کنم عینک امان از دست این فیلم های تلویزیون .....




[ موضوع : خاطره]
تاريخ : يکشنبه 15 تير 1393 | 7:31 | نویسنده : مامان فهیمه |

خدایا شکرت که مامان مهربونی دارم

خدایا کمکم کن

خدایا شکرت مامانمو دوست دارم

خدایا به مامانم کمک کن

 

فرازی از مناجاتهای محمد حسین در تنهایی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 خرداد 1393 | 13:51 | نویسنده : مامان فهیمه |

این خانوم خانوما که مشاهده می فرمایید دختردایی محمدحسین جونه که خدای مهربون اونو تویه روز بهاری به ما هدیه داده. از اونجایی که در بین نوه های ما تا حالا جنس لطیف (خانوم خانوما) دیده نشده و فقط محمدحسین و سه تا پسرخاله های ورووجکش بودند ایشون (فاطمه خانوم) با تشریف فرماییشون از آسمون قدمهاشونو رو قلب ما گذاشتند و هنوز روزهای عمرشون دو رقمی نشده همه رقمه سوگلی نوه ها شدند.

ایشالا همیشه سالم و تندرست باشه ...




[ موضوع : خاطره]
تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393 | 7:17 | نویسنده : مامان فهیمه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد