پسر مامان

یلدای 1395




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 بهمن 1395 | 22:22 | نویسنده : مامان فهیمه |

آبنبات کوچولو بهونه ای شده واسه یادگرفتن آ !!!!

س.... مثل سیب!

او .... مثل سوت!

ت...... مثل توپ!

اِ ....... مثل اِسمارتیز!

ر....... مثل کبوتر! این یکی خیلی رئاله آرام




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 بهمن 1395 | 22:20 | نویسنده : مامان فهیمه |

 

خونه ای که اجاقش روشنه، خورشیدی که میخنده، پدر و مادری که خوشحالن، پسری که موهاش بلنده و قراره به زودی بره سلمونی، خواهر یا برادر فرضی که پاهاش خیلی هم رو زمین بند نیست، خاله ای که از پشت سر هوای همه روداره ......




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 12 دی 1395 | 8:12 | نویسنده : مامان فهیمه |

دیروز بد بود حالم.

روحم، جسمم، فکرم...

اینو کشیدی با همون سواد دست و پا شکسته نوشتی "بر مامان/ ینو مامان م" می خواستی بنویسی اینو برای مامانم کشیدم.

سبک شدم.

دوستت دارم

95/10/11




[ موضوع : خاطره]
تاريخ : يکشنبه 12 دی 1395 | 7:55 | نویسنده : مامان فهیمه |

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 آذر 1395 | 21:59 | نویسنده : مامان فهیمه |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 آذر 1395 | 21:53 | نویسنده : مامان فهیمه |

 

 

 

 

 

 

 

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد و خندان باز گرد    

 

باز گرد ای خاطرات کودکی  

بر سوار اسب های چوبکی

                                                              

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

 

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود


درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس


روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است


کاکلی گنجشککی باهوش بود
 فیل نادانی برایش موش بود


با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید


تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم


پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت


گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی، با پا ، روی برگ


همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید


همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار


بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد


کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود


کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش


ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر


ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

                 

      بازگرد این مشقها را خط بزن  . . . . .

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 شهريور 1395 | 13:45 | نویسنده : مامان فهیمه |

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 شهريور 1395 | 8:05 | نویسنده : مامان فهیمه |




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 شهريور 1395 | 13:19 | نویسنده : مامان فهیمه |

هزارجور آدم با هزار خُلق و خَلقِ مختلف می‌آیند و در صفای صحنت مقیم می‌شوند ...
چه فرق دارد برای تو اما ...
نازِ آن مست ...
یا نیازِ این دست ...
وقتی که از کبوترها هم نمی‌گذری ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جای همگی خالی......




[ موضوع : خاطره]
تاريخ : سه شنبه 2 شهريور 1395 | 22:12 | نویسنده : مامان فهیمه |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی است دیگر...

 

همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،

 

همه سازهایش کوک نیست ، 

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،

حتی با ناکوک ترین ناکوکش،

 

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،

حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،

به این سالها که به سرعت برق گذشتند،

 

به جوانی که میرود.

میانسالی که نزدیک میشود

 

حواست باشد به کوتاهی زندگی،

به زمستانی که رفت ،

 

بهاری که تمام شد، تابستانی که دارد تمام میشود

 

گرم گرم،

ریز ریز،

آرام آرام،

نم نمک...

 

زندگی به همین آسانی می گذرد...

 

قدرش را بدانیم.


 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 تير 1395 | 8:07 | نویسنده : مامان فهیمه |

در عکس های سینه من، دکتر

تصویر رد پای تو را دیده

حتی در آزمایش خونم هم 

سلول آشنای تو را دیده .....

 

اینم عاشقانه یه مامان بیمارستانی محبت




[ موضوع : خاطره]
تاريخ : يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 | 7:49 | نویسنده : مامان فهیمه |

این کاردستی رو محمد حسین با کمک مربی های مهد کودکش  برای روز مادر درست کرده




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 22 فروردين 1394 | 13:20 | نویسنده : مامان فهیمه |

فرزندم ...
روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید ...
و کارهایم را غیر منطقی !!
در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن
تا مرا بفهمی ...

هنگامی که دستم میلرزد و غذایم بر روی لباسم میریزد،
هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم ،
صبر کن
و سالهایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمیتوانم انجام دهم،
به تو یاد میدادم ....

اگر دیگر جوان و زیبا نیستم ؛
مرا ملامت نکن و کودکی ات را به یاد آور
که تلاش میکردم تو را زیبا و خوشبو کنم ...

اگر دیگر نسل شما را نمیفهمم به من نخند !
ولی تو گوش و چشم من برای آنچه نمیفهمم باش ...

من بودم  که ادب را به تو آموختم
من بودم که به تو آموختم چگونه با زندگی روبرو شوی
پس چگونه امروز به من میگویی چه کنم و چه نکنم ؟؟؟!!!

از کند شدن ذهنم و آرام صحبت کردنم و فکر کردنم هنگام صحبت کردنم با تو، ازمن خسته نشو
چون خوشبختی من اکنون این است که با تو باشم

تو اکنون تمام زندگی من هستی ...

من همچنان میدانم که چه میخواهم
فقط برای انجام کارهایم به من کمک کن.
هنگامی که پاهایم مرا برای رسیدن به مقصد یاری نمیکند،
با من مهربان باش روز مادر مبارک




[ موضوع : دل نوشته های مامان]
تاريخ : سه شنبه 18 فروردين 1394 | 10:29 | نویسنده : مامان فهیمه |

حتما قرار شاه و گدا هست یادتان

آری همان شبی که زدم دل به نامتان

مشهد....  حرم....  ورودی باب الجوادتان

آقا؛

                           دلم عجیب گرفته برایتان

 

 

جای همگیتون سبز ......




[ موضوع : خاطره]
تاريخ : سه شنبه 19 اسفند 1393 | 8:00 | نویسنده : مامان فهیمه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد